بانک اطلاعاتی آماده فرهنگ لغت دهخدا

ایجاز سخن را مصلحت دیدم. براي همة ايشان اعمّ از فارس يا فارس شده و خودفروختگان ديگر زبانها و گويشها؛ تنها پارسي را عشق است و بس و بقيّه همه بايد بروند. او از زبانی سخن می گوید که به اعتقاد خودش حتی در زمان اردشیر بابکان هم وجود خارجی نداشته است. است: یکی پارسی باستان که زبان مادری این شاهان بوده، دیگر زبان عیلامی یا زبان محلّی ولایت شوش و سوم بابلی که زبانی سامی است و از زمان های قدیم تر در ناحیۀ دجله و فرات و کشورهای همسایۀ آن رواج داشته است.

اگر این سنگ نوشته ها به فارسی باستان بودند و به ادّعای خود خانلری در مطالعۀ تطبیقی بین آن زبان و زبان فارسی دری شباهت هایی یافت می شود؛ علی القاعده آن کتیبه ها باید در خود ایران و به دست فارسی زبانان خوانده می شدند؛ نه به دست باستان شناسان یا زبان شناسان غربی! زبان شناسان قرن نوزدهم زبان آن قوم را هندو اروپائي ناميده اند. وجود تمدّن های متعدّد در فلات ایران چندین هزاره قبل از آمدن این پدربزرگ های تخیّلی از دشت های جنوب روسیّه امری قطعی بود که حتّی در نوشته ها و نتایج تحقیقات نویسندگان و باستان شناسان غربی که حکم اربابان و آبشخورهای فکری خانلری و امثال او را داشتند، هم مورد تأیید قرار گرفته بود، لیکن این گروه همچنان ترجیح می دادند به جای آن تمدّن ها و مردم اصلی این سرزمین گروه دیگری را که از سر افلاس راه کوچ و آوارگی را در پیش گرفته بودند؛ نیاکان واقعی خود فرض کنند.

« پارسی باستان نام زبانی است که در سرزمین پارس در دوران شاهنشاهی هخامنشیان متداول بوده است. در این تاریخ ایران قبل از مهاجرت آریایی سرزمینی خالی و غیر مسکون فرض می گردد و سرآغاز همه چیز در این سرزمین به دم مهاجرت اقوام موسوم به آریایی بسته می شود. او معنی ایران را «سرزمین و جایگاه آریاییان» معرّفی می کند، لیکن در معیّن ساختن معنی کلمۀ «آریا» و «آریایی» درمی ماند و به سان دیگر باستانگرایان قدم به وادی گمان و احتمال می گذارد و به نقل از دانشمندانی که نامی هم از ایشان نمی برد؛ لفظ آریایی را در زبان این اقوام به معنی «آزاده» و «پاک نژاد» معرّفی می کند و از این رهگذر راه را برای نکتۀ دیگری هموار می سازد.

نظریّۀ دوم در این باره بر ریشۀ ترکی داشتن کلمۀ ایران دلالت می کند. ساية سنگين تحريم و نفي و انكار حتّي بر زبانها و گويشهايي كه آنها را نيز ميتوان در گروه زبانهاي هندواروپايي و همخانوادة زبان فارسي جاي داد، نيز سنگيني ميكند. وی با انتقاد از پرتستانها و مبارزه با فنلن(9)سیاست مذهبی لوئی چهاردهم را در دست گرفت. لاف و گزاف در بارة قلمرو زبان فارسي نيز يك بيماري عمومي در میان ملی گرایان ایرانی است كه آقاي خانلري هم از آن بركنار نيست.

رهبر نامور پشتونها و شاعر کلاسیک خوشحالخان ختک (۱۶۱۳- ۱۶۸۹) در واقعیت بنیانگذار ادبیات نوشتاری ملی افغانها (پشتونها) میباشد. بهار به دنبال مارگلیوث خاورشناس معتقد است که عرب بطور عمده دارای شعر و موسیقی نبوده و پیدایش این دو پدیده در میان آنان مربوط به ایران است و لفظ “شاعر” (که در قرآن نیز از آن یاد شده) در نزد عرب تنها به معنای ساحر و عزایم خوان بوده است.

یکی از خصوصیات این نثر علاقمندی شاعر و نویسنده در وارد کردن تخصص در نثرهایش است و تا اواسط قرن 8 مورد توجه بوده است. کوشش دراين زمينه بايد هميشگی باشد و برآيند آن تدريجی و نسبی خواهد بود و تا زبان زنده و پايدارست، برهمهی اهل زبان است که همواره در پاسداری از آن پويا و کوشا باشند. در این زمان دانشمندان انگلیسی و فرانسوی و آلمانی با کوشش فراوان به خواندن این نوشته ها توفیق یافتند و راز کتیبه های مزبور که قرن ها پنهان مانده بود؛ آشکار گشت.

اين در حالي است كه نویسنده در جای دیگری از کتاب خود از مکان و زمان زبان اوستایی که در کرونولوژی مورد قبول ناسیونالیست های فارسی گرا و باستانگرا از زبان های ایرانی در جایگاهی ماقبل فارسی باستان عهد هخامنشی قرار می گیرد؛ اظهار بی اطّلاعی کرده و اظهار می دارد: مكان و زمان رواج زبان اوستائي را به تحقيق نميتوان معلوم كرد. مگر این کتیبه ها به زبان فارسی باستان نبودند و مگر این فارسی باستان پدر فارسی میانه و دری نبود؟

دکترخانلری بعد از تعیین زبان آن قوم مهاجر به عنوان زبان ایرانی، از فقدان اطّلاعات در بارۀ نخستین شعبه های زبان ایرانی منشعب از زبان اصلی هندواروپایی سخن به میان می آورد، سپس به حکایت آشنای رایج میان باستانگرایان رجوع کرده و از دو شعبۀ فارسی باستان و زبان اوستایی یاد می کند. خانلری به پراكنده شدن طوايفي از آن قوم در اكناف جهان و انشعاب از آن زبان اصلي اشاره مي كند و زبان ايران را يكي از شعب زبان «هندواروپايي» ؛ يعني، «هندوايراني» می داند. « همين كه زبان قوم آريايي به دو شعبة ايراني و هندي تقسيم شد؛ شعبة ايراني آن به سرعت بيشتري تكامل يافت و چون اين زبان در سرزمين بسيار پهناوري كه از يك سو به صحراي گبي و ماوراء رودهاي سيحون و جيحون و از سوي ديگر به آسياي صغير و حدود سوريّه مي رسد، بسط يافت، به زودي آن نيز به شعبه هائي منقسم شد.

اوستا بخطی نوشته شده که بنام «خط اوستایی» یا «دین دبیری» معروف است و آن در اواخر دورهء ساسانی (احتما در حدود قرن ششم میلادی) از خط پهلوی استخراج و تکمیل گردیده است. به عبارتی روشن تر چون اوستا به این زبان نوشته شده بود؛ این خط به اوستایی موسوم گشت. به عبارت ساده تر هدف آنها در این قبیل تحقیقات چیزی جز اثبات ناتوانی زبان های غیرفارسی نبوده است. او از یک طرف از نوشته شدن اوستا به زبان اوستایی در بیش از یک هزاره قبل از ساسانیان سخن می گوید و از طرف دیگر اظهار می دارد که احکام دین زرتشت سینه به سینه و بدون کمک نوشته و کتاب تعلیم داده می شد و برای نخستین بار به دستور اردشیر بابکان احکام آیین زرتشت جمع آوری و به زبان پهلوی تدوین گشت.

معلوم نیست این ادّعا چگونه با ادّعای تدوین اوستا با زبان موسوم به اوستایی قابل جمع است. به فرمان او روایات و احکام آئین زردشتی جمع و تدوین شد و در دورۀ پادشاهی ساسانیان بسیاری از قسمت های اوستا که زبان اصلی آن دیگر کهنه شده بود و برای مردم آن روزگار دریافتنی نبود؛ به زبان رسمی و رایج زمان؛ یعنی، پهلوی ترجمه و تفسیر شد. در استهبان فارس، سال های 1330 و پیش از آن که عموم مردم از چراغ های نفتی فیتیله ای اماکن عمومی و خانه های شخصی را روشن می کردند؛ ما به راهنمایی بزرگان دوده های نفت را از طاقچه ی مثلث شکل مساجد برای ساختن مرکب جمع می کردیم و چون دوده بسیار سبک وزن و فرّار بود، لباس ها و سر و صورت خود را آلوده می کردیم بعدها با خواندن نسخه های مکتوب مرکب سازی از ظروف سفالی استفاده کردیم و در این اواخر دوده های لوله ی بخاری وآب گرم کن را خالی می نمودیم، اما مشکل آلودگی دست و سر و صورت به سادگی حل نشد.

« استاد اين خشت اوّل كج را مبناي تعيين اصل قومي و نژادي و نيز زبان اوّليّة همة آن ايرانيان مورد نظرشان كه در درون اين چهار خطّ فرضي هم قرار ندارند، تحت عنوان «زبان ايراني» و نه البتّه زبان ايرانيان چنين بنا مينهد: «در هزارة سوم پيش از ميلاد مسيح، قومي وجود داشت كه به زبان خاصّي تكلّم ميكرد. زیرا پشه یی ها مردمان پرنیروه و جسیم بوده و برخی از عقاید و رسوم ویدی ها را قبلاً برک گفته و برخلاف آنها از گوشت حیوانات استفاده مینمودند. نویسندگانی از این نوع معنی را برداشته، لیکن از ذکر منبع و ریشۀ ترکی آن سربازمی زنند.

به جز خانلری کسان دیگری هم برای واژه های «ایران» و «آریایی» چنین معناهایی ذکر کرده اند. نکتۀ مهمّ دیگر وجه تسمیه ای است که دکترخانلری برای ایران و سرزمین ایران ذکر می کند. دولت قاجاریه، از همان بدو ولادت با انقلاب کبیر فرانسه و توسعهء شرکت هند شرقی مصادف گردید و جایگاهی برای اعمال رقابت های سیاسی و بازرگانی بین انگلیس و فرانسه و سپس انگلیس و روس شد؛ چنانکه دربار فتحعلی شاه قاجار میدان تحریکات و رقابتهای بین ناپلئون و انگلیس بود، و دربار محمدشاه قاجار عرصهء اختلافات و رقابت بین روس و انگلیس بود و از جمله در زمان فتحعلی شاه جنگهای ایران و روس و در زمان محمدشاه جنگهای هرات است و تنها حاصلی که این جنگها بار آوردند آن بود که قوای ایران را تحلیل بردند و ضعف و فقر مادی و معنوی ایران را افزودند و آشکار کردند.

اصل مسئله قابل درک است و زبان ها به مرور زمان دچار تغییراتی می گردند، لیکن این تغییرات آن قدر نیست که بتواند ماهیّت زبانی را به کلّی دگرگون کند به گونه ای که مردمان چند قرن بعدی نتوانند به کلّی زبان نیاکان خود را درک کنند. از نظر نویسندگان و مورّخان وطنی زبان هایی همچون فارسی باستان، اوستایی، پهلوی و فارسی دری در امتداد یکدیگر قرار داشته و زبان واحدی هستند که به مرور زمان دچار تغییر و تحوّلاتی شده اند. و از موقعیت های زندگی روزمره مانند خرید، و حمل و نقل عمومی استفاده کنید.

Collocation یا همان هم آیند شامل کلماتی هستند که اگر آن ها را ندانید هرگر نمی توانید مانند یک Native یا بومی انگلیسی صحبت کنید. تا سال ۱۳۵۹، چاپخانهٔ دانشگاه تهران لغتنامه را بهطور کامل چاپ کرد. از آن پس حجاج بن یوسف به خراسان لشکرکشی های متعدد و خونین کرد. در این باره می توان به نظریِۀ سومی هم اشاره کرد. در این باره باید گفت: میرزامهدی خان استرآبادی منشی نادرشاه افشار لغت نامه ای ترکی با عنوان سنگلاخ دارد که آن را در قرن دوازده قمری برای شرح و رفع اشکالاتی که در مطالعۀ آثار امیرعلیشیر نوائی به آنها برخورده؛ تألیف کرده است.

چنانکه مشاهده می شود خانلری ریشۀ ایران و ایرانی را در جایی دور و خارج از چهارچوب سرزمینی که ایران می نامیم؛ جستجو می کند و این نگاه معیوب و آمیخته با بلاهت وجه مشترک همۀ باستانگرایان، آریایی بازان و فارسی گرایان ایرانی است که سرزمین و مردم خود را رها کرده و در ناکجاآبادی به دنبال ریشه های قومی خود می گردند. دكتر رضازادة و امثال او كبكي را ميمانند كه سر در زير برف كرده و از چيزي خبر ندارند يا ترجيج ميدهند خود را به جهالت زده و راه نفي و انكار در بارة ديگر زبانها را پيش بگيرند.

دیدگاهتان را بنویسید